خانه / اساتید و بزرگان / داستانی بسیار زیبا از مرحوم میرزا اسماعیل دولابی
میرزا اسماعیل دولابی

داستانی بسیار زیبا از مرحوم میرزا اسماعیل دولابی

داستانی بسیار زیبا از مرحوم میرزا اسماعیل دولابی

در یکی دیگر از مطالب سایت مذهبی امام زمان عج برای شما داستانی زیبا از مرحوم میرزا اسماعیل دولابی را قرار دادیم. امیدوار هستیم که از این داستان درس های لازم را بگیرید برای آن دسته از دوستانی که میرزا اسماعیل دولابی را نمی شناسند. در ابتدا توضیح کوتاهی خواهیم داد تا با این عالم بزرگ آشنا شوید تا شاید به جذاب شدن داستان کمک کند. قبل از باید دو نکته را یادآور شوم شما می توانید با اشتراک گذاری مطلب هم در ثواب این کار شریک شوید و هم به سایت مذهبی ما کمک کنید تا تولید محتوای بیشتر کند. آن دسته از عزیزانی که زیاد اهل استفاده از اینترنت نیستند می توان نرم افزار سایت را دانلود کرده و مطالب را بدون دستر به اینترنت مطالعه کنند. برای دانلود نرم افزار هم به صفحه اصلی سایت مراجعه کنید.

مرحوم حاج اسماعیل دولابی کیست

مرحوم حاج اسماعیل دولابی از بزرگان اهل معرفت بودند که در پی کسب رضایت پدر ، دست ازخواسته قلبی و آرزوی بزرگش که تحصیل علم در حوزه نجف اشرف بود برداشت و به همین سبب مورد عنایت ویژه حضرت اباعبدالله الحسین(ع) قرار گرفت. شرح ماجرا را از زبان خودشان پی می‌گیریم.
در ایّام جوانی به همراه پدرم به نجف اشرف مشرّف شده بودم. به شدّت تشنه علوم و معارف دینی بودم. با تمام وجود خواستار این بودم که در نجف بمانم و در حوزه تحصیل کنم ولی پدرم که مسن بود و جز من پسر دیگری که بتواند در کارها به او کمک کند نداشت، با ماندنم در نجف موافق نبود.
میرزا اسماعیل دولابی ، در حرم امیرالمؤمنین(ع) به حضرت التماس می‌کردم که ترتیبی دهند که در نجف بمانم و درس بخوانم و آن قدر سینه‌ام را به ضریح فشار می‌دادم و می‌مالیدم که موهای سینه‌ام کنده و تمام سینه‌ام زخم شده بود. حالم به گونه‌ای بود که احتمال نمی‌دادم به ایران برگردم. به خود می‌گفتم یا در نجف می‌مانم و مشغول تحصیل می‌شوم و یا اگر مجبور به بازگشت شوم همین جا جان می‌دهم و می‌میرم.
با علما نجف هم که مشکلم را در میان گذاشتم تا مجوّزی برای ماندن در نجف از آن‌ها بگیرم به من گفتند که وظیفه تو این است که رضایت پدرت را تأمین کنی و برای کمک به او به ایران بازگردی. در نتیجه نه التماس‌هایم به حضرت امیر کاری از پیش برد و نه متوسّل شدنم به علمای مرا به خواسته‌ام رساند. تا این‌که با همان حال ملتهب همراه پدرم به کربلا مشرّف شدیم. در حرم حضرت اباعبدالله(ع) در بالاسر ضریح حضرت همه چیز حل شد و آن التهاب فرو نشست و کاملاً آرام شدم. به طوری که هنگام مراجعت به ایران حتی جلوتر از پدرم و بدون هر گونه ناراحتی به راه افتادم و به ایران بازگشتم.
میرزا اسماعیل دولابی ، در ایران اوّلین کسانی که برای دیدن من به عنوان زائر عتبات به منزل ما آمدند دو نفر آقا سیّد بودند. آن‌ها را به اتاق راهنمایی کردم و خودم برای آوردن وسایل پذیرایی رفتم. وقتی داشتم به اتاق بر می‌گشتم جلوی در اتاق پرده‌ها کنار رفت و حالت مکاشفه‌ای به من دست داد و در حالی که سفره به دست بود حدود بیست دقیقه در جای خود ثابت ماندم. دیدم بالای سر ضریح امام حسین(ع) هستم و به من حالی کردند که آنچه را می‌خواستی از حالا به بعد تحویل بگیر. آن دو آقا سیّد هم با یکدیگر صحبت می‌کردند و می‌گفتند او در حال خلسه است. از همان جا شروع شد. آن اتاق شد بالای سر ضریح حضرت و تا سی سال عزاخانه اباعبداللّه بود و اشخاصی که به آن‌جا می‌آمدند بی‌آن‌که لازم باشد کسی ذکر مصیبت بکند می‌گریستند. در اثر عنایت حضرت اباعبدالله(ع) کار به گونه ای بود که خیلی از بزرگان مثل مرحوم حاج ملا آقا جان، مرحوم آیت الله شیخ محمّد بافقی، مرحوم آیت‌الله شاه‌آبادی، بدون این‌که من به دنبال آن‌ها بروم و از آن‌ها التماس و درخواست کنم، با علاقه خودشان به آن‌جا می‌آمدند.
میرزا اسماعیل دولابی ، بعد از آن مکاشفه، به ترتیب به چهار نفر برخوردم که مرا دست به دست به یکدیگر تحویل دادند. اوّلین فرد آیت‌الله سیّد محمّد شریف شیرازی بود. همراه او بودم تا این که مرحوم شد. وقتی جنازه او را به حضرت عبدالعظیم بردیم. آیت‌الله شیخ محمّد بافقی آمد و بر او نماز خواند من که دیدم شیخ هم بر عزیزم نماز خواند و هم از مرحوم شیرازی قشنگ‌تر است جذب او شدم، به گونه‌ای که حتّی همراه جنازه به قم نرفتم. خانه شیخ را پیدا کردم و از آن پس با شیخ محمّد بافقی مرتبط بودم تا این‌که او هم مرا تحویل آیت‌الله شیخ غلام‌علی قمی ملقب به تنوماسی داد.
من هم که او را قشنگ‌تر دیدم از آن پس همراه وی بودم. در همین ایام با آیت‌الله شاه‌آبادی هم آشنا و دوست شدم و با وی نیز ارتباط داشتم. تا این که بالاخره به نفر چهارم، آیت‌الله شیخ محمّد جواد انصاری همدانی که شخص و طریق بود بر خوردم. او با سایرین متفاوت بود. چنین کسی از پوسته بشری خارج شده و آزاد است و هر ساعتی در یک جای از عالم است. یک استوانه نور است که از عرش تا طبقات زمین امتداد دارد و نور همه اهل بیت در آن میله نور قابل وصول است.

اوّل اهل عبادت، مسجد رفتن، محراب ساختن و امام جماعت بردن بودم. بعد اهل توسّل به اهل بیت(ع) و گریه و عزاداری و اقامه مجالس ذکر اهل بیت(ع) شدم. تا این‌که در پایان به شخصی برخوردم و به او دل دادم و از وادی توحید سر درآوردم. خداوند لطف فرمود و در هر یک از این کلاس‌ها افراد برجسته و ممتاز آن کلاس را به من نشان داد؛ ولی کاری کرد که هیچ جا متوقّف نشدم. بلکه تماشا کردم و بهره بردم و عبور کردم تا این‌که به وادی توحید رسیدم.

در طول این دوران همیشه یکّه‌شناس بودم و به هر کسی که دل می‌دادم، خودم و زندگی و خانواده‌ام را قربانی او می‌کردم تا این‌که خود او مرا به بعدی تحویل می‌داد و من که وی را بالاتر از قبلی می‌دیدم از آن پس دور او می‌گشتم.
میرزا اسماعیل دولابی ، به هر تقدیر همه عنایاتی که به من شد از برکات امام حسین(ع) بود. از راه سایر ائمه(ع) هم می‌توان به مقصد رسید، ولی راه امام حسین (ع) خیلی سریع انسان را به نتیجه می‌رساند. چون کشتی امام حسین‌(ع) در آسمان‌های غیب خیلی سریع راه می‌رود، هر کسی که سیر معنوی خود را و حرکتش را از آن حضرت آغاز کند، خیلی زود به مقصد می‌رسد.

خب برویم سراغ داستان اصلی در ادامه مطلب همراه ما باشید. منابع این داستان هم کتاب طوبی محبت؛ جلد چهارم – ص ۶۳ مجلس حاج محمد اسماعیل دولابی است.

مرحوم میرزا اسماعیل دولابی می فرمود: خدا ملا آقاجان را رحمت کند. می‌گفت به کردستان رفتم. گرسنه هم بودم. او روضه می‌خواند و مجنون بود. موهایش بلند بود. دیوانه‌وار از تبریز حرکت کرده بود. گریه می‌کرد و روضه می‌خواند. او مجنون امام حسین(ع) بود. در کردستان، در نزدیک سر حدّ عراق بدید که در محرّم، روضه نیست و مردم دور هم می‌نشینند و سیگار می‌کشند و یک غذایی می‌خورند و می‌روند. گفت شما چرا ذکر مصیبت ندارید؟ گفتند رسم آبا و اجدادی ما این است که این طور روضه می‌خوانیم. محرّم که می‌شود، شبی دو سه ساعت دور هم هستیم، روضه‌ای از روضات چنان است، می‌نشینیم و می‌‌رویم. روضه ما این است. گفت نه! باید کسی را بیاورید که تاریخ عاشورا را بخواند و ببینید که مصیبت چه بوده و چه نبوده است. صاحب مجلس کمی پکر شد؛ چون پدر و مادرشان در دهات این کار را می‌کردند.
خود ملاّ آقاجان تعریف می‌کرد که شب خواب دیدم حضرت زهرا(س) می‌گویند تو ادّعای نوکری ما را می‌کنی؛ رفتی و مجلس فرزند ما را به هم زدی؟ فهمید که صاحب مجلس از گفته او پکر شده و فکر کرده بود که لابد یک چیزی هست که این را به من می‌گوید. ملا آقاجان می‌گفت دیدم هیچ چاره‌ای ندارم. کمی پول داشتم به او دادم. گفتم دو سه شب هم روضه برای من بخوانید تا قلبش راحت شود.
پول‌ها را به او دادم و خودم بی‌پول ماندم. به مسجد رفتم و دو رکعت نماز خواندم تا ببینم آیا خدا فرجی می‌دهد؟ نمازم که تمام شد پیش نماز مرا شناخت و گفت عجب! تو اینجایی؟ پاشو برویم خانه ما مرا شناخت. آخر، دیوانه‌ها وقتی دیوانه می‌بینند خوششان می‌آید! مرا به خانه برد. گفتم خدا را شکر بالاخره آب و نانی به ما می‌دهد. تا رسید، وضو گرفت و سرتُشک نشست و بنا به حدیث خواندن کرد. جانم مرتباً وول می‌زد که گرسنه‌ام. چند روزی است چیزی گیرم نیامده است. تا اینها به دلم خُطور کرد گفت در خانه چیزی نیست؛ راحت گوش بده.
میرزا اسماعیل دولابی ، خیلی خوب است که کسی قوی باشد و آدمی را راحت کند. دستی روی دلم کشیدم و فهمیدم که وول خوردنِ دلم را دانسته است. لذا بنا به گوش دادن کردم. سه ربع بعد آن خطور، دوباره آمد. تا خطور آمد گفت مگر ملتفت نشدی؛ هیچ چیز در خانه نیست، دُرست گوش بده. دفعه دوم که روی دلم دست کشیدم،انگاری که سیر و راحت شد. دیگر خیلی هم گوش ندادم. طولی نکشید، رختخواب انداخت و گفت بخواب. دلم را راحت کرد. دیگر فکر غذا نیست. راحت خوابیدم. صبح بیدار شدیم و نماز خواندیم. باز که نشستیم گفت چیزی در خانه نیست؛ درست بنشین و گوش بده. باز کتاب را برداشت. پسرش آمد و گفت نان و آب نداریم. یک کتاب به او داد. گفت ببر به نانوا بده؛ نان بگیر و بخورید بچه را هم از سر باز کرد و همچنان تا دو سه ساعت آنجا بودم، حدیث می‌خواند و بعد راهی‌ام کرد، رفتم.

کتاب طوبی محبت؛ جلد چهارم – ص ۶۳
مجلس حاج محمد اسماعیل دولابی

همچنین ببینید

بهترین نیت

بهترین نیت برای انجام کار های نیک

در این مطلب از سایت امام زمان عج تصمیم گرفتیم شما را با بهترین نیت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *